
بطور کلی، در بین صاحبنظران اجتماعی، سه تلقی عمده از قدرت مطرح بوده است، و با ورود نظریه های پست مدرن به آوردگاه فکری در اواخر قرن بیستم، شکل چهارمی از نظریه های قدرت در آثار میشل فوکو مطرح گردید. پیش از آن نیز نظریات مکتب فرانکفورت در مورد قدرت، و بخصوص آثار "هربرت مارکوزه"، انقلابی در حوزه تلقی های سنتی از این مفهوم بوجود آورده بود. اگر چه پرداختن به مباحث نظری در این مورد مجال دیگری را می طلبد، اما بطور کلی، چهره اصلی قدرت، و تلقی عمده ای که از این پدیده در انسان شناسی و جامعه شناسی و روابط بین الملل کلاسیک مطرح بوده، تلقی مکانیکی و طبیعی از این پدیده است.